
و در آخر
سال روز فرارسیدن شهادت امام حسین بزرگ مرد تاریخ و به همه ی مسلمین تبریک و تسلیت می گم
امید وارم که بتونیم با الگو گرفتن از یه قطره ی عشق اون عزیززندگیمونو بسازیم.
من در هشتم محرم به دنیا اومدم
به همین خاطره که اسمه منو حسین گذاشتن
و از دوستانی که منو یاری کردن و به من یه بار دیگه قدرت نوشتن رو دادن (پسر خاله ی گلم میثم و محمد جون و داداش گلم حمید)دستشونو می بوسمو امید وارم همیشه موفق باشن
و در آخر می خوام یه شعری از شهیاد که شهرام صولتی اجراش کرده رو براتون بنویسم که این روزا منو خیلی همراهی می کنه
به همین یه لقمه نون
تو رو به ماه آسمون
به عاشقای بی نشون
تو رو به حرمت چشات
به همه ی مقدسات
تو رو به خود خدا
به حق حق شبونه هات
قسمت می دم قسمت می دم
قسمت می دم از عشقم نگذری
قسمت می دم که از اینجا نری
قسمت می دم قسمت می دم
تو اگه فقط بخوای با یه نگاه
من برات خورشید و آتیش می زنم
یه روزی دلم اگه تو رو نخواد
من اونو از توی سینه می کنم
تو رو به خد خدا
به تمومه این شبا
تو رو جون رازقی
به نماز عاشقی
قسمت می دم
راستی آیدیم عوض شده
Kiarash_4547
دوستون دارم
کیارش(حسین)

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط کیارش |
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم عقدهء دل می گشایم گریهء بی اختیارم از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم شانه هایت را ......... بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم خالی از خود خواهی من برتر از آلایش تو من تو را بالا تر از من بر تر از من دوست دارم عشق صدها چهره دارد چشم تو آینه دارش عشق را در چهره ء آینه دیدن دوست دارم در خموشی چشم ما را قصه ها بود گفتگو هست من تو را در جذبه مهراب دیدن دوست دارم من تو را بالا تر از من بر تر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم بغض سر گردون ابرم قلهء آرامشم تو شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم هایده حسین اکبری 24/04/1385 شانه هایت
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط کیارش |
آخرین نفس دیگه رو شونه های من جایی نمونده واسه تو همین الان می خوام بگم از جلوی چشام برو بزار دیگه تنها بشم تو سرزمین بی کسی دیگه نمی خوام که بگم برای من مقدسی اگر فردا زراه نمی آمد من تا ابد کنارتو می ماندم من تا ابد ترانه های عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه اتاق تو آن شب نگاه سردو سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ذلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت رنگه چشای روشنت مثل ستاره تو شبه این دل بی قرار من واسه نگاهت می تپه اما دیگه نمی تونم یه لحظه اینجا بمونم می خوام تا آخرین نفس شعرای غمگین بخونم شعرای غمگین بخونم شعرای غمگین بخونم شعرای غمگین بخونم شاعر: نجمه حسینی حسین اکبری ای دل تنها چیه چشم انتظاری باز یه لحظه .یدم آروم نداری مثل زمستون تو حسرت بهاری باز عشقت خیمه زد رو خونم باز یادت آتیش زد به آشیونم باز بی تو باید تنها بمونم بیا سکوت لبهام هنوز هرمت خونس پرنده دل من هنوز بی آشیونس بیا پر از امید هنوز این دل خسته هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته توی آسمون دنیا هرکسی ستار داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره واسه من . واسه من تنهایی درده درد هیچ کس و نداشتند هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کشتن . دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم . تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم گلایه هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود گابریل گارسیا مارکز چه اشتباهی کردم که اسمتو اوردم خوبیش اینه لاقل واست قسم نخوردم راستی چه عالمی بود اگه دا نبودن جدا میشیم ما از هم چون خیلی ها حسودن دیشب تا صبح نشستم زیرنگاه مهتاب تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب عکساو هدیه هاتم می دم به یه واسته تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه حرفای عاشقونه همش مال قدیمه مثل همون حرفا که ماها به هم زدیمه هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن نزار که عشقت واسش مشکل و درد سر شه نزار که از دست تو راهی یه سفر شه چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا تکلیفا روشن می شه همیشه تو بهارا گناه تو همین بود نداشتن صداقت اما گناه من بود نکردن خیانت سفیدیه نگاهت نابه شبیه برفه آب میشه زودو فقط به قیمته یه حرفه دیگه خدا نگه دار لحظه های قیمتی منو ببخش عزیزم هر داره قسمتی دنیارو اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه دلی بشکنه و کدر شه شفاف نمی شه نه دیگه دوست دارم محاله باورم بشه اسمتو دیگه محاله تو دلم جا بشه حیف اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت دیگه نمی خوامت لعنت به تو و اون روز تولدت شاید اشتباه اما عاشقا دروغ می گن آدمای مهربونو با وفا دروغ می گن اونا که می گن تا همیشه دیوونتن بزار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن اونا که میان به این بهونه ها که اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده به تمومه آسمونا به خدا دروغ می گن حیف حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم حیف او روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم حیف شوقی که تو گفتی آره ولی من ندیدم حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم حیف رویام که واسه تواز قشنگیاش گذشتم حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب حیف وقتی که تلف شد واسه دیدنت توی خواب حیف باوفای من حیف عشق و اعتمادم حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم حیف شادیم تو روزی که می گن تولدت بود حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود حیف اون همه قسم ها که به اسمتو نخوردم حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نه اوردم حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا حیف که تو از راه رسیدی و اونو دادمش به دریا حیف قلبم که یه روز دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز حیف واژه ی خیانت حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره حیف چشم هایی که گفتم به تو با لبهای خندون حیف آرزوی دیدار با تو بودن زیر بارون حیف هر چی که سپردم حیف هر چی که نبودی تو زندگیت به هیچ کس اعتماد نکن . می دونی چی می گم . به هیچ کس
چشم انتظار
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط کیارش |
سلام حمید آقا یه همسایه ای داشتیم به نام حمید دارابی که فوت کرد نمی دونم چی بگم .الان محتاج دعای شماست .حمید آقا جات خیلی خالیه اصلا" هنوز باورم نشده . اگه بشه یه دونه از اعلامیه اش رو می زارم تو وبلاگ برای سلامتی روحش صلوات . جمعه 02/04/1385
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط کیارش |
سلام امروز جمعه دومین روز تابستان 1385 بعد از کوه که صبح رفته بودیم با داش حمید. یکی از دوستام که اسمش محمد بود اومد دنبالم که بریم یه دوری بزنیم با هم رفتیم پیش یکی دیگه از دوستام که فقط درس می خونه اسم دوستم حسنه رتبه ی 98 کنکور .مترجم زبان انگلیسی هم هست.محمد و حسن با هم قهر بودن که زحمتشو کشیدیم (چاکریم) رفتیم مزرعمون بعد از کلی زردآلو خوردن برگشتیم خونه .راستی داشت یادم می رفت تو راهی که داشتیم می رفتیم دنبال حسن یه لحظه این دوست ما فکر نکنید خر شد نه فقط نزدیک بود بمیریم اتفاق خواصی هم نمی اوفتاد اگه اتفاقی می افتاد . از زیر لاستیک یه ماشین سنگین اومدیم بیرون وحشتناک طوری که الان دارم تایپ می کنم دستم بد جور داره می لرزه. وای چه صحنه وحشتناکی خداییشم ماشین خوشگلو نازی بود. اینم از امروز یکی دوتا از عکسامو می زارم تو وبلاگم . موفق .سربلند و پیروز باشید . حسین اکبری02/04/1385 این شعرم آخر تقدیم به بهترینم می کنم دلمو بردی باز از نو دیگه چی می خوای دارو ندارم مال تو دیگه چی می خوای برو بزار بسوزم من با بی کسی هام برو بزار بمونم با دل وا پسی هام هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن شمعمو پیشم به پات برو خاموشم نکن اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو یادت بیاد قلب منو میشینه چشم براه تو آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات باور نکردی عشقشو اگه قسم می خورد برات می ری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز اشک زلالت جلو چشم قریبه ها نریز هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن شمعمو پیشم به پات برو خاموشم نکن دلمو بردی باز از نو دیگه چی می خوای دارو ندارم مال تو دیگه چی می خوای برو بزار بسوزم من با بی کسی هام برو بزار بمونمبا دل وا پسی هام محسن یگانه حسین اکبری

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط کیارش |
سلام
امروز ۰۲/۰۴/۱۳۸۵جمعه ی اول تابستان
صبح ساعت ۳:۳۰ که از خواب بلند شدم رفتم توی اینترنت و وبلاگم رو به روز کردم بعد ساعت ۴:۲۰یه زنگی به داش حمیدمون زدی که بریم کوه . با هم تا وستای کوه که رفتیم کم اوردیم و بر گشتیم پایین الان ساعت ۰۶:۳۴ دقیقه اس که همه خوابنو ما داریم تایپ می کنیم
اینم عکسی از امروز ما

در آخر بازم می خوام یه شعر زیبایی از داریوش بنویسم
چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمی اد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی اد تا قیامت دل من گریه می خواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی می داد همرو به چشم من تا چشام به حال من گریهکنن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی اد تا قیامت دل من گریه می خواد
غصه ی گذشته های دور من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حصرت ببارن
دل هیشکی مثل من غم نداره مث من غربتو ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشو کم می آره
خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگی کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه فرسته موندن ما خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد تا قیامت دل من گریه می خواد
سر نوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته سینه ی غرق به خون غصهی موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد تا قیامت دل من گریه می خواد
موفق باشین
بای
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 6:39 قبل از ظهر توسط کیارش |
سلا م حسین جون (خواهش می کنم توضیحات درباره معرفی نویسنده را قبل از خواندن مطالب وبلاگ بخوانید) میدونم مثل همیشه حالت گرفتس ولی می خوام خاطره ی روز چهارشنبه 31/03/1385 رو برات بنویسم امروز جای همه شما خالی بود منی که عاشق فوتبالم. بازی آنگولا و به قول یکی از دوستام منگولا رو ندیدم ترجیح دادم با یکی از دوستام باشم وقتی نزدیک خونه ی دوستم رفتم دیدم می خواد ماشینشو بشوره ما هم که نمی تونستم بهترین دوستمو تنها بذارم رفتم کمکش ( راستی اسم دوستم حمید که بهش می گم داش حمید که یه هاش بک ناز داره که خیلی دوسش داره) ماشینشو شستیم بعد از 4 ساعت شستنو اسپرت کردنو خورد شن کمر من ماشینو برداشتیمو رفتیم بیرون جاتون خالیچنتا عکس با هم انداختیم که در اولین فرست اونو در وبلاگم می نه اینکه من از بابام بترسم ولی از دعوا و بحثهامون اصلا خوشم نمی اومد .ساعت 10:30 شب که اومدم خونه گفتم الان دوباره شروع میشه باید از خونه بزنم بیرون که خوشبختانه بابام 10دقیقه بعد از من اومد خونه که خیلی بم حال داد.(یه چیزی بگم الان ساعت داره میگه 00:10 روز پنج شنبه اس 1/04/1385 که دارم خاطرمو می نویسم نمی دونم کی بتونم بذارمش تو وب لاگم. )ممنون که وقتتو به من دادی